خیلی وقته دلم میخواست این سکوت را
بشکنم و چیزی بنویسم اما انگار قهر ما با اینجا تمامی نداشت .
دلم میخواست از دلتنگی هایم بنویسم ،
دلتنگی هایی که هر از چند گاهی به سراغم می آیند و به یاد خاطرات تلخ و شیرین
گذشته می افتم .
دلم می خواست برای تو بنویسم ، اما
مجالی برایم نگذاشتی و همچون نسیمی بدورود گفتی !
دلم میخواست بنویسم اما به کدامین
بهانه باید قلم به دست می گرفتم ؟
خوشبختانه یا بد بختانه ، سرانجام بهانه
قلم بدست گرفتن را یافتم و برای دلم میخواهم چند خطی بنویسم...
دلم برایش تنگ شده، هنوز چند صباحی از
دوریت نگذشته که همه مان برایت دلتنگ شدیم!
استاد عزیز دکتر محمد حسین شهبازی تو چنان در روح و روان ما در این چند ماهی که
فضیلت با تو بودن نصیبمان شده بود نفوذ کردی که دل کندن برای تک تک دانشجویات
بسیار سخت و اندوه بار بود.
استاد عزیز ، چنان روحمان با تو مانوس و
پیوند خورده بود که هنگام فراق باتو توان دیدن و گفتن نداشتیم . نمی دانم هنگام رفتن نگاهی به چهره شاگردانت انداختی که متوجه اندوه بسیار آنها بشوی .
نمی دانم آیا توام این احساس تک تک
شاگردانت را حس کرده بودی یا نه ؟
اما با کنکاش در لابلای سخنانت متوجه حس متقابل
شاگرد و استاد بهم می شدیم.
چه روزگار شیرینی در کنار هم داشتیم ،
هیچکس دوست نداشت این روزها با این بچه ها و این اساتید گرانقدر و دوست داشتنی
تمام شود اما چرخ روزگار می چرخد و می گذرد و دیدیم که روزی هم فرا رسید که باید
ختم این دوران را بخوانیم و با پاهایی ناتوان از رفتن ، برویم. رفتنی که بسیار تلخ بود برایمان ، اما رفتیم.
یادش بخیر چه روزهایی بود ، چه دوستانی
بودند و چه استادانی بودند.
یادش بخیر چه خاطراتی باهم ترسیم کردیم
که هیچ پاک کننده ای نمی تواند انها را از دل و جان ما پاک کند.
یادش بخیر ....
تنها از همه این دوستی ها و خوبی ها
همین یادش بخیر برایمان باقی ماند و حسرتی که معلوم نیست تا کی باید در دل داشته
باشیم .
و اما سپاس از یک معلم بزرگ
معلمی که هرگاه نامش از ذهنم می گذرد،وجودم لبریز
از شوق زیستن می شود. شوقی بی پایان که باور ندارم روزی سرد شود. سپاس شاید یک
انتهاست برای آن چه در حقمان روا داشته اند . حال آن که آموزه های دکتر شهبازی را
هیچ سپاسی انتها نیست. او به حق معلم است و بندگی اش بر من روا.
از آنی که دیدم اش مرا آموخت.دیر آمدم، لبخند زد
آن چنان که دیگر بار به پاس لبخندش زودتر از آن چه مقرر بود آمدم.در چشمان ام حذر بود ، با چشمان اش اشتیاقم بخشید.علم حقوق نمی دانستم، باور
داشت که می دانم و من نیز باورم شد.
خام دستانه نوشتم، صبورانه خواند .کاهلی
بسیار کردم ، با سعی همیشگی اش خجل ام کرد و دوباره به پا شدم . قلبم سرد شد از سختی های راه،منزل ام شد، با شمع وجودش گرم شدم و دوباره راهی راه.کج
رفتم دستم گرفت، نابلد بودم ،نهیب ام زد.هرچه کردم ، بود. این همه را چگونه سپاس؟!
می دانم که حسرت این سپاس را به گور
خواهم برد.زیرا آن چه او در حق من کرد ،هرگز به کلام در نمی آید. تنها امید دارم
که شاگرد متعهدی باشم.خوب بشنوم،خوب بی اندیشم تا خالصانه بی آفرینم و استمرار
ورزم تا بر مقام شاگرد او بودن، مقامی دیگر افزایم.
معلم صبورم ،بزرگ ات می دارم.حکمت آموختی
ام،حکیم ات می نامم.بارها و بارها ماهرانه مرا از گرداب جهالت رهانده ای؛استاد ات می نامم.بی دریغ رسم زندگی و
نوشتن آموختی ام،عاشق ات می نامم.امید که روزی به رسم سپاسگزاری نوشته ای از جان
نثار ات کنم.
و این سطور تنها یادگاری من از این
دوران زیبا و دوست داشتی بود ، دورانی که در آن ، دوستانی یافتم که سرچشمه عشق ، معرفت ،مهربانی و مردانگی بودند ، اساتیدی داشتم که همچون شمعی سوختند تا آنچه در وجود
داشتند ، صمیمانه تقدیم مان کنند و چه بسیار سخن است که در مجال اینجا نمی گنجد.
برای تمام عزیزانی که در این دوران
همراهشان بودم آرزوی سعادت و نیک بختی دارم و برای استادانم که در این مدت خیلی
چیزها به من آموختن آروزی سلامتی روز افزون وطول عمر دارم تا هر چه بیشتر به جامعه
حقوقی ایران خدمت کنند.
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست ؟ "
(( فريدون مشيري ))
+ نوشته شده توسط حامد صالح آبادی در یکشنبه دوم آبان 1389 و ساعت
19:11 |